...و خدایی که در این نزدیکیست
...آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت، خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
خدایا کفر نمیگویم ، پریشانم ، چه میخواهی تو از جانم ؟ مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی . خداوندا ! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی ، لباس فقر پوشی ، غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی ، و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی ، نمیگویی ؟! خداوندا ! اگر در روز گرماخیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی ، نمیگویی ؟! خداوندا ! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی ، پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی . خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ، چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است ... ای مسافر ای جدا ناشدنی گامت را آرام تر بردار از برم آرام تر بگذر تا به کام دل ببینمت بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم آه که نمیدانی سفرت روح مرا به دو نیم میکند و شگفتا که زیستن با نیمی از روح ، تن را می فرساید بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را مسافر من آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش با من سخنی بگو مگذار یک باره از پا در افتم فراق صاعقه وار را بر نمی تابم جدایی را لحظه به لحظه به من بیاموز آرام تر بگذر تو هرگز مشایعت کننده نبودی تا بدانی وداع چه صعب است وداع طوفان می آفریند اگر فریاد رعد را در طوفان نمیشنوی باران هنگام ، طوفان را که می بینی آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری من چه کنم ؟ تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است ای پرنده دست خدا به همراهت اما نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگ هایم جاریست از خود تهی شده ام نمی دانم تا بازگردی مرا خواهی دید ... مهدی سهیلی کشیش سوار هواپیما شد.کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطهور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهرهها اثری ظاهر نشد، گویی همه میکوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمیشود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهرهها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هماکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که میخواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را میخواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسودهخاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهرهاش را در خود فرو برده بود.هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او میخواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت میکرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است..." گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب! عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یک دگر ویرانه میکردم. عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که در همسایه ها صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون، مستانه میکردم . عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم نه طاعت میپذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه میکردم. عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم. تو هم، همرنگ و هم درد منی ای باغ پائیزی ! گلی جان سفره دل را برایت پهن خواهم کرد گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز وگرنه من برایت شعرهای ناب خواهم خواند در اینجا وقت گل گفتن زمان گل شنفتن نیست نهان در آستین همسخن ماری درون هر سخن خاریست گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن شگفتی نیست ؟! که نیلوفر چنین شاداب در مرداب میروید ؟! از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش - قصه تلخ جدائی ها سر هر رهگذرش مرگ عشق و آشنائی هاست از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواریست بیابان تا بیابانش پر از درد است مرا سنگ صبوری نیست گلی جان با توام سنگ صبورم باش ! شبم را روشنائی بخش گلی، دریای نورم باش ! (حمید مصدق)
مرگ من روزی فرا خواهد رسید :
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
روزی از این تلخ وشیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها، دیروزها ! دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دست هایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بگذار که در حسرت دیدار
بمیرم در حسرت دیدار تو
بگذار بمیرم دشوار بود مردن و
روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو
دشوار بمیرم بگذار که چون ناله
مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب
تار بمیرم
بگذار که چون شمع
کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم و
ناچار بمیرم
بگذار چو خورشید
گدازنده مس فام
در دامن شب با تن
تب دار بمیرم بگذار شوم سایه
ایوان بلندت
سویت خزم و گوشه
دیوار بمیرم می میرم از این درد
که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو
دگر بار بمیرم تا بوده ام ای دوست
وفادار تو بودم
بگذار بدان گونه
وفادار بمیرم
(سیمین
بهبهانی) آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت گشت و فریاد زنان بال به دریا زد و رفت چه هوایی به سرش بود که با دست تهی پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت بس که اوضاع جهان درهم و نا موزون دید قلم نسخ بر این خط چلیپا زد و رفت دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت هم نوای دل من بود به هنگام قفس ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت (امیر هوشنگ ابتهاج) ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه بجز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل، راست بگو بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از بر آن دلبر دلخواه
من او نیم، او مرده و من سایه اویم
من او نیم، آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودا زده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احول
سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت
من او نیم این دیده من گنگ و خموش است
در دیده او آن همه گفتار نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموز تر از تیرگی شامگهان بود
من او نیم آری لب من، این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده ای از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده میخفت
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو میخواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم
او مرده و در سینه من این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم...
(سیمین بهبهانی) به كریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه كریسمس روز به روز بیشتر می شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی كه خریده بودم ، در صف صندوق ایستاده بودم . جلوی من دو بچه كوچك ، پسری 5 ساله و دختری كوچك تر ایستاده بودند . پسرك لباس مندرسی بر تن داشت ، كفش هایش پاره بود و چند اسكناس را در دست هایش می فشرد . لباس های دخترك هم دست كمی از مال برادرش نداشت ولی یك جفت كفش نو در دست داشت . وقتی به صندوق رسیدیم ، دخترك آهسته كفش ها را روی پیشخوان گذاشت . چنان رفتار می كرد كه انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد . صندوقدار قیمت كفش ها را اعلام کرد :« 6 دلار » . پسرك پول هایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت ... بعد رو به خواهرش كرد و گفت : « فكر كنم باید كفش ها را بگذاری سر جایش ... » دخترك با شنیدن این حرف به شدت بغض كرد و با گریه گفت :«نه !نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره ؟»پسرك جواب داد : « گریه نكن ، شاید فردا بتونیم پول كفش ها رو در بیاریم . » من كه شاهد ماجرا بودم ، به سرعت 3 دلار از كیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم . دخترك دو بازوی كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادی گفت : « متشكرم خانم ... متشكرم خانم... » به طرفش خم شدم و پرسیدم : «منظورت چی بود كه گفتی : پس مامان تو بهشت با چی راه بره ؟ »پسرك جواب داد : « مامان خیلی مریض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از عید كریسمس به بهشت بره .» دخترك ادامه داد : « معلم ما گفته كه رنگ خیابان های بهشت طلائیه ، به نظر شما اگه مامان با این كفش های طلائی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه ، خوشگل نمی شه ؟ » چشمانم پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان دخترك نگاه می كردم گفتم : « چرا عزیزم ، حق با توئه ، مطمئنم كه مامان شما با این كفش ها تو بهشت خیلی قشنگ میشه ! » درود! درود برتو ای نازنین آموزگار! درود بر دستان مهربانت! مرا به خاطر داری؟! هم نشین روزهای عشق...! رفیق بارانی هفت ماه کلاس درس...! تو یادت نیست، ولی پشت صدای قدم هایت، قلب من بود، که بی تابی ات می کرد. آموزگار من! مشق هایم را خط بزن! مشق هایم را خط بزن که مشتاق صفحه های دست نخورده ام. تا به یادگار گذارم، الفبای محبت را. همان که خود به من آموختی! آموزگار من! مطمئن باش، هیچ گاه صمیمیت کلامت را به فراموشی نخواهم سپــــــرد. هیچ گاه به پاکی ایمانت تردید نخواهم کرد. و هرگز از خاطرات حضورت جدا نخواهم شد. که من زیستن را با "تو" تمرین کرده ام! آموزگار من! مرا ببخش. مرا برای کودکی هایم ببخش. گرچه از من رنجیده ای، سوگند یاد می کنم، که تا به ثمر نشستن کوشش هایت، دست از تلاش بر ندارم، و پا به پای تو، مسیر دوستــــــــیمان را گل باران کنم. آموزگار من! هرچند تحسین مقامت، و ستایش وجودت، وظیفه هر روز من است، امروز، آمده ام، به شکرانه همتت، و به پاس مهرت، حس بودنت را ارج نهم... پس ای مهربان: روزت مبارک...! یه بچه کلاس اولی بود با معلم خودش در رابطه با درس بابا مشکل داشت. صدای ناز می آید صدای کودک پرواز می آید صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد معلم در کلاس درس حاضر شد یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد "برپا" همه برپا چه برپایی شده برپا معلم نشئتی دارد معلم علم را در قلب می کارد معلم گفته ها دارد یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا معلم گفت فرزندم بفرما، جان من بنشین چه درسی فارسی داریم؟! کتاب فارسی بردار آب و آب را دیگر نمی خوانیم... بزن یک صفحه از این زندگانی را



ادامه مطلب

تو بی برگی و من
هم چون تو بی برگم
چو می پیچد میان شاخه هایت هوی هوی باد
بگوشم از
درختان های های گریه می آید
مرا هم گریه می باید
مرا هم گریه می
شاید
كلاغی چون میان شاخه های خشك تو فریاد بردارد
به خود گویم كلاغك
در عزای باغ عریان تعزیت خوان است
و در سوگ بزرگ باغ، گریان
است
***
به هنگام غروب تلخ و دلگیرت
كه انگشتان خشك نارون را
دختر خورشید می بوسد
و باغ زرد را بدرود میگوید
دود در خاطرم یادی
سیه چون دود
بیاد آرم كه: با « مادر » مرا وقتی وداع جاودانی بود
و
همراه نگاه ما
غمین اشك جدائی بود و رنج بوسه بدرود .
***
تو
هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی !
دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهی
مانده
و دست بینوای شاخه هایت خالی از برگ است
تنت در پنجه مرگ
است
مرا هم برگ و باری نیست
ز هر عشقی تهی ماندم
نگاهم در
نگاه گرم یاری نیست.
***
تو از این باد پائیزی دلت سرد است
و
طفل برگها را پیش چشمت تیر باران میكند پائیز
كه از هر سو چو پولكهای زرد از
شاخه می ریزند
تو میمانی و عریانی
تو میمانی و حیرانی
.
ادامه مطلب


مرگ من روزی فرا خواهد رسید :
ادامه مطلب




ادامه مطلب
تبلیغات 



